پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت بیست و چهارم :
اما اگر بر فرض محال، جوابی میداد که معنیاش ربطی به تو ندارد میشد، تمام احترامشان از بین میرفت. قدم عقب کشید. سمت ماشینش میرفت که صدای قدمهایی پرشتاب آمد. به پشت سر برگشت. نگاهش روی قدمهای پرسرعت ثمانه گره خورد.
زنِ جوان با دیدن گرشا جا خورد. اما فورا بر خود مسلط شد. دو طرف بافتش را توی دست جمع کرد و لبخندی مصنوعی روی لب نشاند:
-سلام داداش. صبح بخیر!
فرصت دست داد. سرش را
آمینا
00چه داداش دلسوزی باریکلا به گرشا👌